اینطورشدکه پری خانم چادرش روانداخت سرش و راهی بازارپرنده فروشهاشدواسه خریدیک عددخروس قبراق جهت آقابالاسری مرغهاش.کل بازار روگشت وکلی مته به خشخاش گذاشت وهزارتاعیب وایرادروی خروسهای بدبخت گذاشت تارسیدبه مغازه اکبرجوجه اکبرآقاتوبساطش یه خروس داشت .پری خانم هم نگاهی به سرتاپای خروس انداخت وچون چیزچشم گیری ندیدمیخواست واسه زدن توسرمال دهن بازکنه که یهومهری خانم پشت سرش ظاهرشدوگفت:"اکبرآقامگه این همون خروسی نیست که هفته پیش ودیعه دادم تابرام نگهش دارین؟ امروزاومدم بقیه پولوبدم وخروس روببرم".پری خانم که اینوشنیدچشمهاش برقی زدوباخودش فکرکردحتمآاین خروس خیلی حسابیه که بابت خریدش اینهمه زحمت کشیدن وودیعه دادن واونجابودکه به خودش قول دادهرجورشده این خروس روبه چنگ بیاره واسه همین یهو روشوبرگردوندوباحرص وفرس به مهری خانم گفت:"تودیگه ازکجاپیدات شد؟بروپی کارت این خروس مال خودمه دیدم وپسندیدم و پولشم نقدوتمام وکمال میدم.مهری خانم که حسابی ازبرخوردتندپری خانم جاخورده بودچادرش رو روی سرش جابجاکردوگفت:"خانم فکرکنم سوء تفاهم شده تقصیرهیچکدوممون نیست مقصراین اکبرآقاس که خروسی روکه قولش روبه من داده سرخودآورده به شمانشون داده .پری خانم که جزخروس به هیچی دیگه فکرنمیکرداینبارصداشوبلندترکردوگفت:"من نه کاری بااکبرجوجه دارم نه باتو.من این خروس رومیخوام میفهمی یاحالیت کنم؟مهری خانم یه قدم عقب رفت وباصدایی لرزون گفت:"خانم قضیه اونجوری نیست که فکرمیکنیداین خروس واقعآمال منه اگه اجازه بدین براتون توضیح میدم اصلآخوداکبرآقاهم میتونه شهادت بده که من صاحب این خروسم مگه نه اکبرآقا؟اماپری خانم قبل ازاینکه اکبرجوجه بخوادچیزی بگه باعصبانیت رفت توشکم مهری خانم که:"زنیکه احمق مگه توزبون آدمیزادحالیت نمیشه به من میگن پری دربدر !وقتمم واسه شنیدن توضیح توحروم نمیکنم الانم پولی که به عنوان ودیعه دادی میندازم تودامنت خسارتش روهم خودم میدم تاشر روکم کنی ببینم بازم حرفی داری؟مهری خانم خواست چیزی بگه که باچشم غره پری خانم منصرف شدویک قرون پول ودیعه به اضافه یک قرون دیگه به عنوان خسارت ازپری خانم گرفت ودرحالیکه ۱قرون باقیمانده پول خروس هم توجیبش بودراهی شدامادم درکه رسیدمکثی کردوبرگشت وگفت:"پری خانم بدون اینکه بدونی لطف بزرگی درحقم کردی تاآخرعمرمدیونتم "وبعدش هم رفت.پری خانم که ازشوق تصاحب خروس وکم شدن شرمزاحم مست غروربودبدون اینکه متوجه منظورمهری خانم بشه شونه ای بالاانداخت وتمام پولی که درکیف داشت برای خریدخروس پرداخت وخوشحال وراضی ازخریدش راه خونه رودرپیش گرفت ودرطول راه به تخم مرغهاوثروتی که بدست خواهدآوردفکرمیکردونقشه میکشید.
حالاشماهاکه هوس تصاحب خروس چشمتون روکورنکرده بشنویدازحقیقت ماجرا...
خروس واقعآمال مهری خانم بودامامرض بی درمونی داشت که هرچندوقت یکبارمیزدبه سرش می افتادبه جون مرغهای فلک زده وهلاکشون میکردآخرین باری که خروس دیوانه۲تاازمرغها روکشته بودمهری خانم ازعصبانیت اومده بودبازاروخروس روبه نصف قیمت به اکبرجوجه فروخته بوداماشبش شوهرش توخونه دعوا راه انداخته بودکه چراخروس رومفت دادی رفت اگه نگهش میداشتی سرش رومیبردیم وجلوی مهمونهای رودروایستی داری که قراره برامون بیادبریونش میکردیم.مهری خانم همون فرداش رفته بودپیش اکبرجوجه ونصف پول روداده بودویک هفته ازخرجی خونه زده بودتابقیه پول خروس روتهیه کنه تامگه اینجوری ازسرکوفتهای شوهرش خلاص بشه که خدازده بودوپری خانم ساده وظاهربین ازغیب رسیده بودوطالب خروس شده بودوباقی ماجرا...
مهری خانم خوشحال راه خونه رودرپیش گرفت اون حالا با۲قرون ازاین پول میتونست یک خروس سالم ودرست حسابی بخره وبابقیه پولی که بابت خسارت گرفته بود هم میتونست یه غذای آبرومندانه جلوی مهمونهاش بذاره وپیش شوهرش هم سربلندبشه!
وای ... چشمتون روزبدنبینه دهنش روکه بازمیکردحرف بزنه ازیمین تایسارتاچشم کارمیکردهرجنبنده ای بودازنفس می افتادوعین چوب خشک یه گوشه ولومیشد.
بدبخت کلی هم حکیم دواکرداماهیچی افاقه نکرد.یکی گفت:صفرا داری میزنه بالا.یکی دیگه گفت:دندونهات پوسیده یکی مشکل روازاعصاب میدونست.دیگری ازنفخ معده.یکی هم این وسط پیداشدوگفت جوان بودی طلسمت کردن که کسی دختربهت نده عزب بمونی!حالاازهرچی که بودنتیجه اش این شدکه مشتی مقنی محل مابشه انگشت نمای محل وعامل سلب آرامش ساکنین.واسه همین مشتی رفت گوشه خونه اش بست نشست وتالازم نمیشدواجباری نبودازخونه بیرون نمیومدامامردبیچاره چیکارمیتونست بکنه حالاهیچی هم نه تکلیف آب وخوراکش چی میشدهرچندروزیکبارخروس خون ازخونه بیرون میزدقبل اینکه دروهمسایه خبرشن چندتانون میگرفت وسراغ آب انبارمیرفت وکوزه اش روپرآب میکردوبرمیگشت خونه اگرم یه وقت دلش میگرفت وهم صحبت میخواست میرفت جلوی آیینه خودش باخودش دردودل میکردخلاصه اون بااین وضعش کناراومده بودوبازندگی تازه اش انس گرفته بود
درسته مشتی مقنی کاری به کاراهل محل نداشت امااونها فکرمیکردن مشتی داره عذاب میکشه وکنج عزلت برگزیده پس این وضع نمیتونست ادامه پیداکنه یه روز مردهای محل جمع شدن رفتن سراغ ریش سفیدهاکه یه راه وچاهی جلوشون بذاره که انشاالله این قضیه ختم بخیربشه!حالامن میگم ریش سفیدازقضاپیرترین مردمحل اصلآریش نداشت که بخواسفیدباشه یاسیاه بنده خدا جوان که بودتوآتیش سوزی صورتش میسوزه مردم نجاتش میدن حالش هم خوب میشه امادیگه ریشش درنمیادکه نمیاد.
اهل محل خونه ریش سفیدجمع شدن وبعدچندساعت مذاکره خوشحال وراضی بیرون اومدن وراه خونه مشتی روپیش گرفتن.مشتی مقنی ازهمه جابی خبرگوشه خونه اش نشسته بودوصله به لباسش میزدوهربارکه سوزن تودستش فرومیرفت فحشی میدادوزیرلب میگفت:امان ازدردبی زنی!توحال خودش بودکه کلون درخونه رومیزنن.پامیشه میره دم درکه ببینه کیه تادروبازمیکنه چندتامردقلچماق میریزن تویکی دهنش رومیگیره بقیه هم بلندش میکنن میبرنش میدونگاهی.
زنهاوبچه هاروبوم خونه هاجمع میشن واسه تماشا.مشتی که ازترس نزدیکه قبض روح بشه هرکاری میکنه که دهنش روبازکنه تامگه واسه خاطربوی بددهنش جماعت فراری بشن امانمیشه که نمیشه.
تقلاش وقتی بیشترشدوقتی که دیدتومیدونگاهی یه پشته هیزم جمع کردن وآتیش دارن برپامیکنن اونوقت بودکه شستش خبردارشد میخوان زنده زنده بسوزوندش!"آخه نامسلونابی ایمونهامگه من چه کردم خدایاتویه رحمی به حال من فلک زده کن" اماانگارخداهم کارش زیادبودیاخودش رو زده بودبه نشنیدن
کنارآتیش ریش سفیدایستاده بوددستش روکه بلندکردهمه ساکت شدن حتی مشتی مقنی هم دست ازتقلابرداشت ومشغول تماشای ریش سفیدشد.
ریش سفیدکه دیدهمه دارن بهش گوش میدن بادی به غبغب انداخت وگفت:این مرد(منظورش مشتی مقنی بود)آدم مومن وپاکیه اماازبدروزگارشده مایه عذاب هم ولایتیهاش جماعت که گناهی ندارن.جمعی اومدن پیش من تاباصلاح مشورت یه راه خوب پیداکنیم واسه حل مشکل اهالی محل واین بنده خداکلی فکرکردیم تایه راه حل پیداکردیم چون خداواسه هرمشکلی یه راه حلی داره چاره کارهم اینه که آتیش بریزیم تودهنش تاضدعفونی بشه ودیگه بوی بدنده مگه ریش منونمیبینین که دیگه درنمیاداصلآآتیش ریشه همه چی رومیخشکونه وتنهاچاره کاراین مردفلک زده همینه...
اونروزتودهن مشتی مقنی به زورآتش ریختن وزنهاهل هله کردندمرداهم به سلامتی ختم بخیرشدن قائله قربونی دادندمشتی قبل آتیش زدن دهنش ازهوش رفت وبنده خداچیزی نفهمیدبعدش هم محلیها بردنش خونه اش دوادرمونش کردن وقتی به هوش اومددیگه دهنش روبازنکردنه حرف زدنه لب به چیزی زدفقط به نقطه دورخیره میشدویه گوله اشک که گوشه چشمش جمع شده بودنه میریخت نه خشک میشد.یه صبح هم که رفتن سراغش دیدن نیست هرچی گشتن پیداش نکردن هیچکی نفهمیدمشتی کجارفت وبوی بددهنش ازبین رفت یانه فقط ازاون روزاهل محل هروقت به میدونگاهی میرسیدن سرشون روپایین مینداختن و راهشون روکج میکردن ازراه دیگه میرفتن یاروشون نمیشدبه صورت هم نگاه کنن بعدبه بهانه نبودفضای کافی میدونگاهی روخراب کردندوتبدیل کردندبه خیابون و به بهانه ردشدن قنات اززیرخونه مشتی خونه اش روباخاک یکسان کردنددیگه نه میدونگاهی بودنه خونه مشتی نه حتی خودمشتی مقنی ظاهرآهمه چی شدعین روزاولش انگارنه انگارکه ازاول هم کسی به اسم مشتی مقنی وجودداشته امااینوفقط دارم به شمامیگم بعدازاون روزتودل وفکر همه اهل محل یه چیزی مونده که نه بهش اشاره میکنن نه به زبون میارنش امانمیدونن چراهیچجوره ازبین نمیره وهمیشه یه چیزی هست که گوشه قلبشون روآتیش میزنه!

