تبليغاتX
خاله زنک
من تو رااز لابلای حرفهای گنگ آدمها پیدا می کنم...تو مرا در گنگی دل آدمها رها مکن!

مهربون ِمن بهم میگی

 

قصه بگو،یه قصه تازه ونو

 

قصه شهرهای قدیم

 

آدمای بی سرزمین

 

جنگجوهای بی کفروکین

 

عابدای بی شرم و دین

 

*

قصه عشقی درکمین

 

پوزخندی پرحزین

 

غروب عشق ادواری

 

هوسهای هر ازگاهی

 

*

قصه صبح ِکودکی

 

خنده های یواشکی

 

بوسه های  هول هولکی

 

دلبرای خجالتی

 

*

قصه تلخ انتظار

 

یاشیرینی دیدن یار

 

قصه ترک ِاجباری

 

بهانه های الکی

 

*

قطعی برق توشهرمون

 

معطلی توصف نون

 

بازیهای سیاستی

 

شعارای رقابتی

 

طلاقای توافقی

 

دعواهای حیثیتی

 

رفیق بد،زغال خوب

 

ترس ِزمان ِآزمون

 

............

دیدی عزیزِمهربون

 

قصه ها تکراری شدن

 

حرفابازاری شدن

 

خاله دیگه نمیتونه

 

برات بگه قصه نو

 

اینبارمی شه خاله

 

قصه نگه،قصه نو؟!؟

 

توحرف بزن...

 

ای همه حرفات مثل گنج

 

تازه وتر، حبه قند

 

حرفات یه جور ِخوب

 

روحم روآروم میکنه

 

دلم روباخودمی بره

 

تاآسمون به روی ماه

 

تاپیش ابرهابنشونه

 

خب حالا

 

بگودیگه گوش میکنم

 

   یکی بودویکی نبود.........

 

 

 

 

نوشته شده توسط عاطفه شهباز در ساعت  | لینک  | 

اون سالها روخیلی خوب یادمه ،من بزرگ شده بودم ودستم روکه درازمیکردم به لبه میزناهارخوری میرسیداماهنوزهم دوست داشتم موقعی که مهمانهادورمیزغذامیخوردند وراجب چیزهایی که من نمی فهمیدم حرف میزدند یواشکی برم زیرمیز.

همون جایی که تو هم بودی ودرحالی که برق چشمهای میشی رنگت ازلای موهای بلندولختت پیدابود خنده کنان،بندکفشهاروبازمیکردی وطوری ازبین پاهاردمیشدی که بهشون نخوری وتامی دیدی حواسم بهت نیست به بالای پاهای خانومهای مینی ژوپ پوش دزدکی نگاهی مینداختی!چقدرمیخندیدیم به شیطونیهای یواشکی ! اونقدرکه بزرگترهاصداشون درمیومدکه یواشکی اون زیرچیکارمیکنید؟آره ماکلی کارهای یواشکی داشتیم مثلآیواشکی بچه گربه میاوردیم توزیرزمین بعدیواشکی گوشتهای غذامونو تومشت کوچیکمون جمع میکردیم وبهشون میدادیم یاپروانه وجک وجونورهای دیگه میگرفتیم وواسه شون توجعبه کفش، خونه درست میکردیم یادته چقدرزودمیمردن؟(آخه هیچکی یادمون نداده بود واسشون جای نورونفس بذاریم)یایواشکی کبریت کش میرفتیم ومسابقه "آتیش کی دیرترخاموش میشه"ویایواشکی خیار ورمیداشتیم ومسابقه"خوردن ته تلخ خیار"راه مینداختیم وهمیشه توبرنده میشدی چون خیلی قوی وشجاع بودی انگارنه انگارکه هنوزبعضی وقتهایواشکی جاتوخیس میکردی وفقط5سال داشتی!!ظهرها که جامون روپهن میکردندکه بخوابیم ماهم خودمون روبه خواب میزدیم بعد یواشکی میرفتیم به قلعه یواشکی که توپیداکردی ودرستش کردی، اگه اشتباه نکنم تواتاق صندوق خونه خانم جان پشت لحاف تشکها یه راهی مثل دالون بودکه باید سینه خیزمیرفتی که ته ش یه اتاقک یک دریک متربودکه به پنجره روبه حیات راه داشت وماگنجهای یواشکی مون رواونجاقایم میکردیم وجلوش روبابالش پرمیکردیم که جای یواشکی مالونره. اون زمان واسه من کارهای یواشکی معنی خوبی میدادوهمش دوست داشتم کاریواشکی کنم تاروزی که.....

اون روزمابازسرظهربه قلعه یواشکی رفته بودیم وتوگردوهایی روکه یواشکی ازدرخت بالارفته وچیده بودی آورده بودی تا یواشکی باهم بخوریم وداشتی قضیه "به گروگان گرفته شدنت وفرارت ازدست دزدهاودستگیری دزدهاباکمک تو"روتعریف میکردی چقدرخوشم میومدازحرفهای یواشکیت وبه اینکه انگار اینوقبلآیه جایی دیدم اهمیت نمیدادم .چقدرهمه چی خوب بودتااینکه بزرگترهامتوجه غیبت ما شدندودربه دردنبال ماگشتند و صدای توروازتواتاقک شنیدندوماروپیداکردندوهمینکه بالشهاروازدرقلعه یواشکی کنارزدندتوزودگردوهای یواشکی روتولباست چپوندی آخه ته جیب های شلوارت همیشه سوراخ بود،امابزرگترهااینونفهمیدند اوناعصبانی شدند گفتند:پسربد،یواشکی دخترمردم رواینجاآوردی چی بهش نشون میدی؟!؟

من معنی حرف ونگاههای چپ چپ بزرگترهارونفهمیدم اماتو...!

تنهاچیزی که ازت یادمه یه جفت گوش که سرخ شده بودوقطره عرقی که ازلای موهای قهوه ای ات روی گردنت سرخوردوتویقه لباست گم شدوتوبدون هیچ حرفی درحالی که سرت پایین بود دویدی ورفتی ودیگه هیچوقت نه باهام بازی کردی نه محلم گذاشتی واینطورشدکه قلعه یواشکی باهمه گنجهای یواشکی توش ،خالی موند ومن واسه همیشه دوست یواشکی وهمه شیطونیهای یواشکی رو گم کردم اما عوضش اینویادگرفتم که کاریواشکی یعنی کاربد................

واسه همینه الان که بزرگ شدم دیگه کاریواشکی نمیکنم !

نوشته شده توسط عاطفه شهباز در ساعت  | لینک  | 

شماآقای" اگر"رومی شناسید؟تاحالادیدینش یاباهاش حرف زدید؟.....من دیدمش

خیلی وقت پیش یعنی می تونم بگم خیلی سال پیش ازیه راهی می رفتم که یهودیدمش یه گوشه نشسته بوددستش رومشت کرده بودوبه آسمون چشم دوخته بود

کنجکاوشدم(آخه من یه خاله زنکم وکارم فضولی!)این بودکه جلورفتم وسرصحبت رو باهاش بازکردم.اولش زیادتحویلم نگرفت اماوقتی سماجت منودید.مشتشوبازکردواونوقت بودکه من یه دونه گیاه روکف دستش دیدم وقتی ازش سوال کردم گفت که میخواداین دونه روتوخاک بکاره، اماچرااینکارونمیکرد؟!خب واسه اینکه اعتقادداشت که کاشتن فقط این نیست که گیاه روبکنی توخاک!خدائیش درست میگفت بایدنوع دونه روبشناسی خاک روبشناسی وبدونی گیاه به چی هوایی وچه مقدارآبی وچه نوع خاکی نیازمنده که رشدکنه وتازه بعدکه جوونه زدبدونی چه مراقبتی لازمه که گیاه رشدخوبی داشته باشه

منم که دیدم حرف حساب جواب نداره سکوت کردم وکنارش نشستم تاببینم بالاخره کی وقت مناسب میرسه آخه هیچ چیزتودنیابهتروقشنگترازداشتن یک گیاه سالم وشاداب وزیبانیست!!!

آقای" اگر"بعدمدتی گفت که اگه ابرهابرن کنارتابذارن خورشیدبتابه اونوقت وقتشه. بعدکمی صبر،ابرهاکناررفتندومن گفتم: بکاریم؟

اماآقای" اگر"گفت اگه موقع طلوع خورشیدباشه خاک آمادگی بهتری واسه باروری وپذیرش گیاه داره خب ماهم که می خواستیم واسه رشدش مشکلی نداشته باشه تاساعت مناسب صبرکردیم اون روز ابری توآسمون نبود وخورشیدهم تازه طلوع کرده بود.گفتم :بکاریم؟

ولی آقای" اگر"گفت اگه هواچنددرجه گرمترباشه پوسته گیاه بهترمی شکافه خب ماهم که می خواستیم گیاه دربهترین شرایط رشدکنه روزهاصبرکردیم تاهواشناسی اعلام کردکه دمای هواچنددرجه گرمترشده.اون روز ابری توآسمون نبودخورشیدطلوع کرده بوددمای هواهم مناسب بودهمه چیزخوب به نظرمیرسید.گفتم: بکاریم؟

اماآقای" اگر"گفت اگه تازمان تخم گذاری قورباغه ها تواین نهرکناری صبرکنیم آب املاحی خواهدداشت که برای رشدگیاه مناسبتره  ودرست میگفت ماکه نمی خواستیم گیاه ضعیفی داشته باشیم واین شدکه مابازصبرکردیم روزهاوماههاوفصلهاگذشت تازمانی که قورباغه ها تخم گذاشتندویه روزکه دمای هوامناسب بودوخورشیدتازه طلوع کرده بودوابری هم توآسمون نبودگفتم: بکاریم؟

وآقای "اگر"خواست دونه روبکاره که یه دفعه مکثی کردوگفت اگه تاموقعی که گاوهای شیرده جوان کودتولیدکنن صبرکنیم وکمی ازکود رو کناردونه توخاک قراربدیم عمرگیاه طولانیترمیشه.منم راستش کم کم حوصله ام داشت سرمیرفت ولی دیدم ماکه تاحالااینقدرصبرکردیم که گیاه خوبی داشته باشیم خب یه کم بیشترصبرمی کنیم عوضش ارزششوداره واین بودکه صبرکردیم وصبرکردیم وصبرکردیم تاگوساله هاگاوشدندوشیردادندوبعدکودساختند ویه روزکه ابری توآسمون نبودوخورشیدتازه طلوع کرده بودودمای هوامناسب بودوتخم قورباغه هاتونهربودوکودهم آماده بودگفتم: بکاریم؟

که آقای" اگر"گفت اگه......

چیه....؟!!؟ میخوایین بدونین آقای "اگر"دیگه چی گفت؟من نمیدونم چون دیگه واسه شنیدن بقیه حرفش صبرنکردم ودوپاداشتم چندتاپای دیگه هم قرض کردم وچنان فراری روبرقرارترجیح دادم که نگوونپرس وتامدتهااگه حرفی ازگل وگیاه ورشدوصبرو وقت مناسب و...می شنیدم بایدبا زنجیرمی بستنم به تخت وگرنه خودم وهرچی دوروبرم بودباخاک یکسان می کردم .........دیگه هیچ خبری نداشتم تاامروز

آره امروزتصادفآازهمون مسیرچندسال پیش، ردشدم میخواین بدونیدچی دیدم؟..........

 دیگه آقای "اگر"اونجانبودوبه جاش آقای" ایکاش" نشسته بودو به دونه پلاسیده وفاسدی که کف دستش بودنگاه می کردوآه میکشیدوزیرلب چیزی میگفت!

منم ازترس تکرارتجربه قبلی و بلایی که به واسطه  فضولی سرم اومده بود بدون حرف وسوالی و باسرعت هرچه تمامترازش دورشدم

ازمن به شمانصیحت شماهم اگه روزی گذرتون اون ورها افتادو واسه جون ومال واعصاب خودتون ارزش قائل هستین، شتردیدین ندیدین!

 

نوشته شده توسط عاطفه شهباز در ساعت  | لینک  | 

ازراه پله های تاریک یک ساختمان قدیمی بالامیروم نمیدانم چرااینجاهستم هیچ چیزبرایم آشنانیست فقط حسی به من میگویدبروبالا! به طبقه چهارم که میرسم دری رابازمیبینم نوری که ازخانه به بیرون میتابدچشمانم رااذیت میکندسرکی به داخل خانه میکشم. تعدادزیادی پلیس درخانه درحال رفت وآمدهستندمردی رامیبینم که بارانی بلندومشکی برتن داردوبه سمت من میآیدتابه من میرسدمیگوید:

سلام کارآگاه کمی دیرکردید،بچه های تجسس مشغول بررسی هستندهنوزسرنخ جدی به دست نیومده میخوایید شماهم نگاهی به جسدبیندازید؟

کمی جامیخورم ....کارآگاه!!...جسد!!...بی اختیاربه دنبال مردبه راه می افتم به اتاق خواب میرسیم روی دیواروروتختی وکف اتاق مقدارزیادی خون پاشیده، یک پلیس جوان بادقت همه جارامیگردد تامگرنشانه ای از قاتل بیابدومرددیگری مشغول عکاسی ازصحنه جرم است. روی تخت....جسدمثله شده مردی وجوددارد که باسنگدلی تمام به قتل رسیده مردبارانی پوش مشغول گفتن توضیحاتی درموردزمان تقریبی مرگ، آلت قتاله ،هویت مقتول و....که ناگهان احساس میکنم دنیادورسرم میچرخدوحالم داردبهم میخورد،سراغ دستشویی رامیگیرم وباسرعت به سمت دستشویی میدوم درکاسه دستشویی بالامیاورم صورتم رازیرآب سردمیگیرم .حالاحالم کمی جاآمده سرم رابلندمیکنم وهمینکه به آیینه بالای دستشویی نگاه میکنم ازوحشت فریادمیکشم تصویرمن درآیینه همان جسد روی تخت است!!

 سریع دررابازمیکنم امانه خبری ازپلیسهاهست نه ازمردبارانی پوش به اتاق خواب میروم همه چیزمرتب است روتختی ساتن شیری رنگی روی تخت انداخته شده وهیچ اثری ازخون یابهم ریختگی وجودندارد.صدای زنگ درخانه،من رابه خودمیاوردحتمآپلیسهاهستنددرراکه بازمیکنم بیشترجامیخورم زن جوانی پشت درایستاده وبه من لبخندمیزندامامن اورانمیشناسم انگاراوهم فهمیده چون میگوید:

سلام عزیزم میدونم که انتظاردیدنمونداشتی امامن بعد دعوای اون روزکلی فکرکردم ودیدم توتقصیری نداری ومن هم توروبخشیدم ودیگه هیچ دلخوری ازت ندارم

بعدصورتش روجلومیاوردومرامیبوسداصلآنمیدانم دراون لحظه چه بایدبگویم... من..کارآگاه...جسد....پلیسها....مردبارانی پوش...وحالااین زن... !!!حسابی گیج شده ام زن واردخانه میشودروروپوشش رادرمیآوردبه سمت اتاق خواب میرود به دم در که میرسد برمیگردد ولبخندملیحی میزدوبه من میگوید :

عزیزم تامن حاضرمیشم توهم بروببین چیزی گیرمیادکه عیشمونوتکمیل کنه

 وچشمکی میزندووارداتاق میشود.یک لحظه فکرمیکنم بهتراست خانه راترک کنم اماحس کنجکاوی مانعم میشودوباخودم میگویم:

 مثل یه بازیه بروببین آخرش چی میشه!

دریخچال را که بازمیکنم باخودمیگویم:  هی بدک نیست!

وقتی باسینی مشروب ومخلفات وارداتاق میشوم زن برهنه روی تخت درازکشیده.زن میگوید:

چته پسرهمچین نگاه میکنی انگاردفعه اولته!سینی روبذارکناربیاپیشم

بعددستم رامیگیرد ومن رامیاورد روی تخت ومیگوید:انگارمن بایدلباساتودربیارم ؟!

بعدروی شکمم میشیند ودکمه های لباسم رایکی یکی بازمیکند .قلبم میخواهدازحلقم بیرون بزند امااو آرام وراحت به نظرمیرسد همینطورکه لبخندمیزند دستهایش را پشت سرش میبردوازلای موهای طلایی رنگش شیئی فلزی رادرمیارورد که تونورچراغ خواب برق میزند ...چاقو؟خنجر؟قمه؟نمیدانم فقط ناگهان دردشدیدی رادرقفسه سینه ام احساس میکنم وخونی که به هرطرف پرتاب میشود وبه سروصورتم میپاشد!فریادمیزنم و زن روبه گوشه ای هل میدهم وبه سمت دستشویی میدوم .دستهام ازخون رنگیه دستهایم رامیشویم که متوجه موهای طلایی میشوم که روی شانه وسینه ام ریخته سرم روبالامیکنم وازدیدن تصویرآیینه نزدیکه که سنگکوب کنم تصویرهمون زن!!!

 دستم روروی سرم میگذارم وباتمام قدرت جیغ میکشم که ناگهان ازخواب میپرم...........................            روی تخت مینشینم وباخودم فکرمیکنم چقدرخوب که همش خواب بود!!!چشمهایم رامیمالم ونگاهی به اطراف می اندازم،یه اتاق بزرگ بادیوارهای گچبری وپرده های مخمل زرشکی ویه تخت رویال دونفره ومردی که کنارم به خواب عمیقی رفته امامن هرچه فکرمیکنم نه به یادمیاورم اون مردکیه ؟نه اینکه اینجاکجاست؟ونه حتی اینکه اصلآمن بالاخره کی هستم؟یک آیینه باقاب چوبی کنده کاری شده به دیوارنصب شده فکری به ذهنم خطورمیکند برمیخیزم و به سمت آیینه میروم تاآیینه به من بگوید،من که هستم.....!                                            

نوشته شده توسط عاطفه شهباز در ساعت  | لینک  | 

 

آخه وسط اینهمه چشم نامحرم ماچطورحالیت کنیم که خاطرتو میخواییم؟!؟

واالله به الله خوبیت نره درسته که ماپاتوقمون شده کافی شافای بالاشهروهم پلکیمون جوجه فًُکل کرواتیهای جرمن و لاس وگاس وامستردام اماجون به جونمون کنن بچه لب خطیم .اصلآاین تخم بی پیرپایین شهری روبدجورداغ زدن چسبوندن به قلبمون وهیچ جوره توکتمون نمیره سوسول بشیم گل بیاریم شعررفانتیک بخونیم نازبکشیم نازبخریم. حرف سرنقدونسیه نیستا نه به مولا!فقط نقداینه که مفلس آس وپاسی عین من که توهفت آسمون یه پولک رنگی هم نره هرچی هم زوربزنه گلاب به روت مشکل نفخ دلش  حل نمیشه که هیچی مستراح رومیکنه عینهولاشه یه هفته ای!!خو دیگه حالاواس ماروترش نکن دردوبلات بخوره توسرهرچی بدخواه مدخواه ،ماکه همه جوره زمین خوردتیم فقط دوراین یه قلم حرفهای موس موسی روخط بکش نه سواتشوداریم نه بالاترازشعرای جواتی وعباس فازمیده اصن حرف بادهواست مردی به چشم پاکی ودنبال ناموس دیگران نبودنه، باقی رو ولش!نکنه یه وقت دوربازو روبٍسوکی وهول کنی نه ایناهمش افه س دلمون قد یه جوجه گنگیشکه،آخ که اگه بدونی توبادل بیصاحاب ماچه کردی؟!؟باخودمون گفتیم تاخودت بادلت راس وریس نشدی بلانسبت گُه میخوری ننه رو زا به راه کنی پاشنه درخونه مردموازجادربیاری که چی آقاعاشق شده!میخوام صدسال سیاه نشی آخه مردوم که پاره تنشونوازسرراه نیاوردن که هولوپی اسمشوبزنن توقباله مزدوجیتت!حالا هم که میبینی فیس توفیس دارم سفره دلموپیشت وامیکنم واسه اینه که چاکرت ازهرچه تعلق پاکه جون خودت ،نه مرگ من ،شدم یه آقای تموم عیار.رفیق پامنقلی وهم پیاله وبساط مطرب وخونه های ولنگاری وکشیدن تیزی وقمه وشرخری وعربده کشی ازاین لحظه موقوف فقط شما یه گوشه چشمی، ابرویی،لبی بیاکه ماحالیمون بشه توهم میخوای کفترجلدت روبوم دلت بق بق بقو کنه! ..............هااااایول این شدیه چیزی..... مبارکه

آهااااای مملی جزجیگرزده هیچ معلومه اون بالاجلوآیینه داری چه غلطی میکنی؟بازکه رفتی سراغ وسایل بزک دوزک ما و مدادچشم منوورداشتی واسه خودت سیبیل کشیدی!خوبه به آقات بگم تا باکمربندسیاه وکبودت کنه توله سگ بشین سردرس ومقشت آخرسال بازم رفوزه میشیا!!

نوشته شده توسط عاطفه شهباز در ساعت  | لینک  | 

                                خورشیدراکه گم میکنم

                                یادچشمان آفتابیت می افتم

                                ویادسکوتی که گلایه رامدفون میکند

                                بارهاازخودپرسیده ام

                               چرامردان اینقدرسخت

                               دوستت دارم رابه زبان می آورند

                               وزنان اینقدرسخت

                               برباوردروغ اصرارمیورزند؟!؟

                               حماقت است عشق رادرمیزقماررقصاندن

                               ومرگ راباشُک الکتریک تازاندن

                              عشق برقلبهای کور

                              بوی پیرهن یوسف نیست

                              شوکران،جام سقراط است!

                              اسطوره هافرسودند

                              زندگی جای قصه پردازی نیست

                              روی ابرنمیتوان راه رفت،

                              کارابرزایش باران است.

                              خاک منبع احساس است

                              ازجای قدمهایت عشق را میرویاندسهل.

                              خوب میدانم حرفهایم به مذاقت خوش نیست

                              پس چرامیخوانی تلخ واژه های احساسم را؟!

                              مگرآنکه خودنیزمیدانی پوچی حست را!

                              پرسشی میپرسم ؛وجدانت بیداراست؟

                              پس زچه شک میکنی ازبودن او!

                              اعتراف به گناه پاکتر است یاتطهیردروغ؟

                              میدانی گاه تردیدچون گیاهی خودرو

                              قامتم رادرمینورددچون باد

                              به توکه میرسد،ناگاه

                              ریشه اش میخشکد

                              ومن نادم چون طفلی بی مادر

                              آغوشی گرم می طلبم

                              ازبرای گریه

                              زچه واعظ قلب من زین سان دوراست؟

                              سهم من ازهمه رازونیاز

                              زمانی اندک درنیمه شبهای کوراست

                              عشق رادرمقدارنمیتوان سنجید

                              اماعشق بامقداررامیتوان فهمید!

                              برای فهم عشق ناپیدای توکافیست

                              درچشمان همیشه آفتابیت باشوق خندید :)

 

 

 

نوشته شده توسط عاطفه شهباز در ساعت  | لینک  | 

بهار13 سال بیشترنداشت که درراه مدرسه ازپسرشماره گرفت.چندروزطول کشیدتابالاخره تونست خودش راراضی کندتاتماس بگیرداولین بارصدایش پای تلفن میلرزید!اولین قرارش توی کافی شاپ بود، چقدردروغ ودغل جورکردتاپدرش بهش اجازه دادبعدازظهررابیرون باشد.خانه هردودریک محل بود بااین فرق که خونه بهار یه خونه65متری اجاره ای بودوباباش هم یه معلم ساده و4تاخواهربرادربزرگتروظاهرساده وتاحدی فقیرانه اماکامی بچه داف محل بودخونه شون تویه برج بودو باباش یه خرپول خفن که  حسابی هوای کامی یکی یک دونه اش روداشت مامان کامی هم مدام توسفرخارج بودوهمش" هرچی کامی جونم بخوادوهرچی کامی جونم بگه" بلغورمیکرد،اون شب واسه اولین بارکافه گلاسه خوردوکلی حرفهای تازه وجالب راجب کشورهای مختلف وآدمهاشون ازکامی شنید،کامی براش یه عطرگرون قیمت خریدواین جورشدکه اونهاباهم دوست شدند.ازاون روزدنیای بهارشدکامی،کامی واسش حکم برگ برنده ،ناجی وقهرمان روداشت اونهامدام باهم این وراون ورمیرفتن وکلی خوش به حالشون میشدحتی کامی گفته بودهمین که دیپلمشرابگیردبرای خواستگاری میایدواگرپدرش مخالفت کرداورامیدزدد!!!                                                                 

تااینکه یه روزبهارازروی کنجکاوی به خانه پسررفت کامی تنهابودبعدازاینکه کمی حرف زدندکامی بهارومحکم بغل کردوبوسیدش این اولین باری بودکه کسی لبهای دختررومیبوسیدقبلآتوی فیلم دیده بودامانمیدونست چرااون روززدزیرگریه؟! کامی هم ازش عذرخواست وتامدتهاحتی دستش روهم نگرفت اما مزه بوسه اون روزباعث شدکه بهارخودش دفعه بعد پیشنهادرفتن به خانه کامی رابدهد.

خانواده کامی شبهاتادیروقت بیرون بودندوبهارهم کلاس تقویتی وجبرانی مدرسه رابهانه ای برای دیربرگشتن کرده بود.آنها به جای درورودی ساختمان ازدرپارکینگ واردمیشدندوبه جای آسانسورازپله هابالامیرفتندواین واقعآنفس بربودچون منزل کامی طبقات آخربرج بود.به محض ورودبه خانه،کامی سریعآ همه پرده هارومیکشید وچراغهاروخاموش میکردو....

یک شب هردوشون روی تخت درازکشیده بودندکه زنگ خونه به صدادرمیاد دوستهای کامی پشت دربودندپسربه سرعت وسایل بهاروبهش میده وبهش میگه که بایداونجاروترک کنه ودرتراس روکه وصل بودبه پله های فراربازمیکنه تادختربتونه بره خونه اش بعددررومیبنده وپرده رومیکشه...

بهاردرتاریکی ایستاده بود،چنددقیقه طول کشید تامتوجه وضع موجودبشه هواسردبودخیلی خیلی سرداومانتوومقنعه مدرسه اش رومیپوشد وکوله اش رابه دوش میاندازدوتازه آنوقت است که متوجه پله های فرارمیشود.سالهاست کسی ازاین پله هااستفاده نکرده ووزش بادتکان بدی به پله میدهدهمه جاتاریک است وبهاردرست پله هارانمیبیندازهمه بدتردراثرسرماویخبندان سطح فلزی پله هالغزنده وناامن شده اند!بهارازبچگی ازتاریکی میترسید،ازارتفاع وحشت داشت،ازتنهایی متنفربود،ازسرمابدش میامدوحالاهمه اینهاباهم یکجاجمع شده اند

چاره ای نیست بایدرفت"چیزی واسه ترس وجودنداره فقط بایدخوب حواسموجمع کنم"همینکه یک سری پله راپایین رفت نفس راحتی کشیدچون پله های طبقه پایین روشن بودندامایکدفعه جاخورد.....!!!جلوی پنجره مقابل پله های طبقه پایین خانوم کاظمی(مسئول امورتربیتی مدرسه)ایستاده بودونگاهی به بهارونگاهی به طبقه بالامی انداخت" وای نابودشدی بهار!کاش زمین دهن بازکنه کاش من میمردم واین وضعونمیدیدم" خانوم کاظمی باهمون نگاهی که توش یه دنیاحرف بودپرده روکشیدورفت.بهارهمه غرورشوباخته بوددیگه واسش هیچی مهم نبودباسرعت ازپله هاپایین میومد بلکه که پرت بشه پایین وخلاص شه امااینجورنشدوعوضش پاش لیزخوردوبین دوتاپله گیرکردشلوارش پاره شدوپاهای سفیدش که امروزبه خاطراومدن پیش کامی اصلاحشون کرده بودنمایان شداماطولی نکشیدکه ازجای زخم خون ریخت وریخت وریخت ...بهاریهوزدزیرگریه این دخترکوچولوکه خواسته بود ادای آدم بزرگارودربیاره مامانشومیخواست تابغلش کنه وبگه به خداغلط کردم من چیزی جزیه بچه نادون نیستم منوببخش اماهیچکی نبودتابه دادش برسه،هرچی به کامی زنگ زدگوشیشوجواب نداداماصدای خنده هاش ازبالابه گوش میرسید.واسه همین دیدخودش بایدخودشونجات بده، درد داشت اماپاشوکشیدبیرون ولنگ لنگان ازپله هاپایین اومد.درست نمیدونم چندساعت تواون سرماروی اون پله های وحشت معلق بودامااینومیدونم که بهاری که پایین پله هاایستاده بودبابهارتواطاق کامی تومنی سن نارفرق داشت

پایین پله هاسگ نگهبان بهش حمله کردووقتی نگهبان ساختمون پرسیدکیه گفت که مهمون خانوم کاظمی هست خانوم کاظمی هم تاییدکردکه بهاررومیشناسه!زمانی که ساختمان روترک میکردواسه آخرین بارنگاهی به خونه کامی انداخت همه چراغهاروشن بودوپرده هابازبودند!!!.....توی کوچه نزدیک خونه یه دختروپسرازخلوت وتاریکی کوچه سوء استفاده میکردندهمینکه متوجه بهارشدنددخترخودش راپشت دیوارکشید،توی تاریکی فقط چشمهای درشت وسیاه و وحشت زده دخترنمایان بودبهارایستادولبخندی به دخترایستاده درتاریکی زدوگفت:اگه تصمیم گرفتی که ازنوردورباشی و درتاریکی بمونی واین بهت حس امنیت میده پس یادبگیرکه توزندگیت ازظلمت وسیاهی نترسی وبه ایستادن درتاریکی عادت کنی!!!          

 

نوشته شده توسط عاطفه شهباز در ساعت  | لینک  | 

یکی بود یکی نبود غیرازخداهیچکی نبود....

یه روزخوب آفتابی خاله سوسکه قصه ماازخواب نازپاشد،نگاه بکردبه آیینه،شونه کشیدبه موهاش، سرمه کشیدبه چشماش،سرخاب مالیدبه لپاش،چارقدشوسرش کرد،کفش تق تقی شوپاش کردراهی شدوبه شهررفت....

هنوزچارقدمی نرفته بود جوونی  سوار یه ماشین سفیدجَلدی اومد،جلوش پرید

 

خاله قزی چادریزدی کفش قرمزی اُقُربه خیر کجامیری؟

-دارم میرم به دانشگاه،مدرک عالی بگیرم،منت هیچکی نَکشم!

خاله سوسکه زنم میشی وصله این تنم میشی؟

-اگه که من زنت بشم بال تووپرت بشم میذاری من درس بخونم کاربکنم پول بیارم؟

کارچیه،بارچیه،حرف درس وپول چیه؟چاکرتون نه درس میخوادنه کارمیخواد،آطِل وباطل هردومون ازصبح تاشب،توسفرهاتوپارتی هامهمونیها،خرجمونو پاپامیده،کارماهست جاست( just) عشق وحال همین خاله،نه کاروبار!

 

خاله سرش روبه زمین راشوکشیدورفت ورفت تاکه رسید به دکون حاجی رجب،همون که اهل بازاره کلی مال ومنال داره،حاجی آقای بازاری تاخاله دیدبه یک باری، چرتکه روگوشه ای نهادبه سوی خاله خیز وربداشت ...

 

سلام سلام خاله قزی لپ قرمزی پیرهن گلی اقربه خیرکجامیری

-دارم میرم به دانشگاه مدرک عالی بگیرم منت هیچکی نَکشم!

خاله سوسکه زنم میشی وصله این تنم میشی؟

-اگه که من زنت بشم بال تووپَر ِت بشم میذاری من درس بخونم کاربکنم پول بیارم؟

کارچیه،پول چیه،این حرفای زورچیه؟من مردم وباغیرتم توناموسم تومحرمم،بایدبشینی خونموومادربچه هام بشی حرف نزنی روحرف من غُرنزنی هی دم به دم!!

 

خاله خانم قصه ها راشو کشیدورفت ورفت تاکه رسیدبه دانشگاه.تودانشگاه آقاموشه چشم به راش نشسته بود. تاخاله سوسکه روبدید،پریدجلوو....

 

سلام خاله قشنگه.چشم سیاتوقربون قدوبالاتوقربون نازواداتوقربون جزوه هاروآوردم برات کپی گرفتم ،غصه امتحان نخور خودم به جات میدم جواب توکه نباس خسته بشی چشمای خوشگلت روهی کاربگیری درس بخونی، درس هاتوهم پاس میکنم میدم جواب!!فقط خاله عرضی دارم خدمتتون،حالی میدی به عاشقت به سینه چاک؟! مراداین دلش تویی حلال مشکلش تویی

خاله بگفت:توهم میخوای زنت بشم بال تو وپَر ِت بشم ؟

آقاموشه تااین شنیدجستی زدوبالاپرید به خاله گفت:

کشک کیه دوغ کیه این حرفای زورچی چیه؟!؟تواین زمون آدم عاقل نمیره زن بگیره واسه دلش غم بگیره بادلبرای جورواجور کیف میکنه حال میکنه حل مسائل میکنه .نه خاله سوسک جون جونی نه حرف تو،نه حرف من،نه زن میخوام نه هال وهول دست ازسرکچل بشور،به دخترهای این زمون خاطروحرمت نمیادتاحرف میزنی بهشون، میگن بیاخواستگاریمون!! خاله خوب ومهربون جزوه هاقیمت نداره قابل وصحبت نداره اماعطاش به ز لَقاش،حل دل مبتلای ماخارج ازحدشماست ،سوسکی جونم تو هم شنونصیحتی از آقا موش:

دخترخوب تواین زمون خودش باید درس بخونه کاربکنه پول بیاره مدرک عالی بگیره منت مردا نکشه!!!فقط همین. منم برم جزوه های لی لی جونوبهش بدم تاپَرنره زدستمون !!!!

ـ

 

نوشته شده توسط عاطفه شهباز در ساعت  | لینک  | 

مامان یه چیزی بگم؟

 

آره عزیزم بگوگوش میکنم

 

مامان جون من توروخیلی دوست دارم

 

قربونت برم عزیزم منم توروخیلی دوست دارم

 

اگه منواینهمه دوست داری پس چراآوردیم اینجا؟

 

چون مجبورم چاره دیگه ای ندارم عزیزکم

 

ایناهمش واسه خاطراونه ،چرابابامنونمیخواد؟

 

اشتباه نکن گلم اون مارونمیخوادنه فقط تورو

 

لازم نیست دروغ بگی خودم تودعواشنیدم که بهت میگفت:تازمانی که پای این مزاحم توزندگیمون هست روتعهدمن نسبت به خودت حساب نکن

 

آخه جانم توکه نبایدبه بگومگوهای ماگوش بدی

 

چرامن حق دارم بدونم وتازه شمابدون من هیچ مشکلی باهم نداشتید

 

مشکل همیشه بودمابودیم که کوربودیم.کوچولوی من،ازت ممنونم چون توباعث شدی من به خودم بیام وبفهمم توزندگی اون جام کجاست

 

ازاینجاکه رفتی میری پیشش؟

 

نه،هیچ وقت برنمیگردم همه چی تموم شد

 

تو دوستش داشتی اون مردآرزوهات بودپس چراالان.....

 

من وجودم یقین بودامااون یه لحظه شک کرد

 

فکرنمیکنی زیادی سخت میگیری آخه منم این وسط بایدتاوان پس بدم

 

مطمئن باش توچیزی ازدست نخواهی داداین ماهستیم که باختیم

 

چی رو؟

 

عشق ،احساس ،باور وزندگیمون وازهمه مهمترتورو

 

مامان هنوزم دیرنشده هابیاباهم برگردیم خونه؟

 

آخ قشنگ من ،اینکارومیکنم چون نمیخوام یه روزی بشی یه توسری خورهرزه آویزون مثل من یایه ترسوی نامرد هوسران مثل بابات

 

امااینجوری من هیچیم ولی پیش  شمااقلآهستم تازه تووباباهم میتونین باهم عروسی کنید

 

طفلکم خیلی طول کشیدتااین تصمیم سخت روگرفتم تودیگه هواییم نکن

 

همین موقع منشی به زن اشاره کردتاوارداتاق شوددکتربارپوش سفیدکنارتخت ایستاده بود وته لبخندتلخی به گوشه لبش بودزن به سمت دکتررفت وروی تخت نشست دکترگفت چی کارمیکنی هنوزم تصمیمت برای سقط جدیه؟

زن سرش راپایین انداخت و دستش راروی شکمش گذاشت وبه آرامی دستش راروی شکمش چرخاندوقتی سرش رابلندکرداشک درچشمانش حلقه زده بود.روبه دکترکردوگفت..........

 

نوشته شده توسط عاطفه شهباز در ساعت  | لینک  | 

ایام کریسمس وژانویه درشهرپاریس بودهمه آدمهابه نوعی مشغول تدارک جشن سال نوبودنددراین میان کافه نارسیس برخلاف همیشه که شلوغ بود،روزهای آرامی راسپری میکردنوازنده پیرپشت پیانونشسته بودوبرای تنهامشتری کافه قطعه ای ازویلیام مکلوم مینواخت

امادخترجوان بدون توجه به نوازنده پیرازپشت پنجره به آدمهای درحال گذردرخیابان نگاه میکردوخدامیداندفکرش کجابود!!!

نوازنده مشتری های دائم کافه راخوب می شناخت هرچندکه این دخترزیادبه کافه نمیامدامااوراخیلی خوب میشناخت شایددلیلش تفاوت موجودبود

بله دخترهریکی دوماه یکباربامردجوانی به کافه میامدوبرخلاف اکثرمشتری ها هیچوقت نوشیدنی الکلی سفارش نمیدادندآنهااکثراوقات بدون آنکه جملات عاشقانه یامعاشقه باهم داشته باشندمدتهاباعشق وعلاقه غیرقابل توصیفی به چشمان هم خیره میشدند

نوازنده پیراین نگاه ورابطه موجودبین این دوجوان رادوست داشت

امااینباردخترتنهاآمده بودواین پیرمردرانگران میکردچون احساس ورابطه بین این دوجوان راپاک وحقیقی وبی آلایش میدانست.نکندتمام باورهایش غلط بوده؟!؟!

آنقدراین افکاربه ذهنش فشارآوردکه دیگرنتوانست به پیانوزدن ادامه دهدازجابرخاست وبه کنارمیزدختررفت.تازمانی که صندلی رابرای نشستن خودش جابجانکرده بوددخترمتوجه حضورمردنشد

_ ببخشیداگه مزاحم خلوتت نیستم میتونم کنارت بنشینم؟!

دخترمخالفتی نکردشایدچون پیرمردساده وصمیمی حرف زدوسالهااززمان مزاحمت ایجادکردنش گذشته بودشایدهم دختربه یک هم صحبت نیازداشت!

_ ازآخرین باری که اینجادیدمت کمی بیشترازیک ماه میگذره دلیل خاصی داره دیربه دیرمیای اینجانکنه ازپیانوزدن من بدت میاد؟!

دخترلبخندی زدوسرش رابه علامت نه تکان داد

_ هربارکه اون میادمنومیاره اینجاامااینبارخودم تنهااومدم ولی چه فایده فکرمیکردم بدون حضورفیزیکی اش هم میشه بودنش روحس کرد،این روش روخودش بهم یاددادتاهروقت که باهم نیستیم بتونیم حسی باهم ارتباط برقرارکنیم آخه میدونی مامیتونیم فکرهموبخونیم وهمدیگه روببینیم حتی باوجودمایلهافاصله بینمون

_ آره من اینوازطرزنگاه کردنتون به هم وحرف نزدنتون فهمیدم

 

_ اوه پس شمامتوجه شدیددفعه پیش ازم پرسیدکه آیاکسی اینجاپیداش میشه که بدونه ماچقدرهمدیگه رودوست داریم؟!...آخه معمولآآدمهابرای بروزعلاقه شون جوردیگه ای رفتارمیکنن

 

_ اگه منوبه عنوان یه آدم باتجربه وسردوگرم چشیده قبول داری بایدبگم که علاقه یک حس درونی

هست که نمیشه یاددادویادگرفت امارفتاربیرونی که برخی ابرازعلاقه میدونن یه رفتارعادتی وعرفی هست که قابل آموزش ویادگیری هست من بوسه های زیادی توهمین کافه دیدم که ردوبدل شده امااون چیزی که بایدباشه بوسه روح ونهادآدمهاست که معمولآاتفاق نمیوفته ولی این ارتباط دوام همیشگی داره امااون نه مقطعی وزودگذره واسه همینه که آدمهابعدازیه مدتی ازهم خسته میشن وفکرمیکنن علاقه شون نسبت به هم کم شده درواقع اوناهیچ وقت علاقه داشتن روتجربه نکردنداین توهم عشق ِ

 

_ اگه اینجوره که میگی چراهربارکه میبینمش دلم زودتربرای دیدن دوباره اش تنگ میشه اون بهم میگه درطول روزدرموقعیتهای مختلف منوکنارخودش میبینه اماباوجوداین چرامن خودموتنهااحساس میکنم؟!؟ نکنه علاقه من کمترازعلاقه اونه!!!

 

_ فکرمیکنی اون به توخیانت میکنه؟

 

_حتی تصورش مسخره س چرابایداینکاروبکنه اون موجودضعیفی نیست شخصیت قوی وخودساخته ای داره خیانت،دروغ،زنا،...همه ازمصادیق ضعف بشر ِ

 

_به نظرمیادیه کاتولیک دوآتیشه هستی!توچی به اون خیانت میکنی؟

 

_ خب اگه اینجانشستن وحرف زدن باتوخیانت محسوب میشه.. آره ....حتی موقع خیانت کردن هم بازم فقط حرف اونه.....(ومیزندزیرخنده)

 

_شمابه هم خیانت نمیکنیدچون علاقه موجودبینتون روباابزاراندازه گیری مادی نمیسنجیداگه اینجوربودیدبایدتعداددفعات بیان جملاتی مثل دوستت دارم یاارزش کادوهای هدیه شده یاتعدادبخششهاوکوتاه اومدن ها روتوذهنتون ثبت میکردیداینجوریه که آدمهاازهم دورمیشن چون هرکدوم میشن یه ماشین حساب یابانک که هی قرض وبدهکاریهای طرفین روچماق میکنن میزنن توسرهم یاباترسوندن طرف مقابل به واسطه خیانت حرف خودروبه کرسی مینشونن

_ فکرمیکنم باربزرگی روازرودوشم برداشتی واقعآازت ممنونم گاهی وقتهاکه این عشاق پاریسی رو دست دردست هم خوشحال وخندان میدیدم حسرت میخوردم اماحالامیبینم ماگوهرباارزش وابدی داریم که حتی دوری راه،تنهایی،دلتنگی،موانع وسختی زندگی و....ارزش واعتبارشوکم نمیکنه